زندگی

داشتم فکر می کردم بهتر کردن کیفیت زندگی و پایبندی به ارزشهایی که برامون مهمه چقدر می تونه توی زندگیمون تاثیر بزاره. اینکه بفهمیم ارزشهای زندگی ما چه چیزهایی هست؟ چه چیزهایی برای ما بهتره؟ توی زندگیمون دنبال چه چیزهایی باشیم که برامون مناسب تر باشه؟ برای چه چیزهایی زندگی کنیم؟ و کلا رسالت ما توی زندگی چی می تونه باشه؟ زندگی بالا، پایین زیاد داره و سختی های زیادی توی مسیر زندگی همه ما وجود داره. چون اگر این سختی ها نباشه که نمی تونیم از نظر رشد فردی ارتقا پیدا کنیم و بالغ بشیم. اما ما می تونیم انتخاب کنیم اون سختی ها با ما چیکار کنه. می تونیم از سختی ها و مسائل درس بگیرم یا اجازه بدیم اون مسائل سکان زندگیمون رو به دست بگیره. قبلا وقتی با مساله ای مواجه می شدم درک اینکه چرا این مساله برای من پیش اومده سخت بود برام. اما به مرور یادگرفتم که بشینم فکر کنم چطور اون مساله پیش اومد باید باهاش چیکار کنم و چه درسی پشتش هست که باید یاد بگیرم.

:)

سلام

باز هم می خوام سعی کنم بنویسم. اما نمی دونم از کجا باید شروع کنم.اینقدر نیومدم اینجا که الان که دوباره وارد صفحه شدم و دارم می نویسم احساس می کنم چقدر برام غریبه شده کلی هم خاک نشسته روی این صفحه که نمی دونم کی می تونم دستمال بگیرم دستم و تمیزش کنم :)

الان پشت میزم نشستم و دارم سعی می کنم به کارهام نظم بدم. تنبل بازی هایی که توی تعطیلات داشتم هنوز همراهمه. و البته بی خیالی هایی که توی تعطیلات داشتم. چون تعطیلات سال قبل مدام داشتم فکر می کردم که برای کارم چه تصمیمی بگیرم. تصمیمی که توی آذر ماه انجامش دادم و کار قبلم رو گذاشتمش کنار بماند که چقدر اذیت شدم اما ارزشش رو داشت. ارزش آرامشی که الان دارم رو داشت.

می خواستم یه عکس از خاکهای قرمز هرمز بزارم که نشد. فعلا برم به کارهام برسم.  :)

:)

دوباره نوشتن مثل یک چیز هیجان انگیز برایم شده است. نمی دانم از کجا شروع کنم. نمی دانم کلمات را چطور به دنبال هم ردیف کنم. مدتها از نوشتن فاصله گرفته بودم و حالا دوباره می خواهم شروع کنم. این مقدمه چینی برای این بود که بگویم زندگی جدید این وبلاگ دوباره آغاز شد.

!

آرام مي گويد: تو تا حالا عاشق نشدي؟ مي گويم: نه. مي گويد: دروغ ميگي. مي گويم: نه من تا به الان عاشق نشده ام. مي گويد: دلت مي خواهد عاشق شوي؟ مي گويم: عاشق شوم يا كسي را دوست بدارم؟ مي گويد: هر دو عاشق شدن و دوست داشتن. چيزي نمي گويم در واقع چيزي ندارم بگويم.

عشق مثل يك آبراه باريك است كه از يك اقيانوس بزرگ جاري شده و به پاي تك درختي رسيده است.مبدا آن بي انتهاست اما مقصد آن فقط يك نقطه است…