بایگانی ماهیانه: اکتبر 2008

يك شروع زرد

دير يا زود بازي شروع مي‌شد. پس بهتر بود خودم پيش‌قدم مي‌شدم. آستين‌هايم را بالا زدم و دويدم به سمت تپه‌اي كه خورشيد داشت مي‌رفت پشت آن. نور زرد و غروب نارنجي در آسمان رو به روي من مي‌زد توي چشم‌هايم. چشم‌هايم را بستم و قدم‌هايم را سنگين‌تر و سريع‌تر به سمت تپه و به سوي بالاي آن برداشتم. حس و حال هواي پاييز بود و برگ‌هاي زرد و قهوه‌اي افتاده در پاي درخت. ولي اين‌جا همه‌اش خاك بود و نور زرد خورشيد و تپه و فكري كه توي سرم افتاده بود. فكر نوشتن. اگر ذره‌اي انرژي براي من باقي بماند، آن بالا، زير نور خورشيد، دفتر و قلم م را بيرون مي‌اورم و مي‌نويسم. مي‌نويسم. مي‌نويسم دير يا زود بازي شروع مي‌شد. پس بهتر بود خودم پيش قدم شوم و شدم. من شروع شدم. شروع به نوشتن.