بایگانی ماهیانه: نوامبر 2008

همه ذهنم را متمركز كرده ام روي كلمه”من” و مدام به “من” فكر مي كنم. “من” شده است يك موجود خودخواه، چون فقط به خود فكر مي كند فقط به خود. من هر روز خيره به نقطه اي مي شوم و بعد آرام با خودم حرف مي زنم. فكر مي كنم به همه آن چيزهايي كه از دست دادم. همه آن لبخندها، همه آن اعتماد به نفسها، و چيزهاي ديگر. مي ترسم از احساساتي كه بر من جاري مي شوند. مي ترسم از همه احساسات منفي كه خودشان را مي چسبانند به من و من با بي اعتمادي به همه نگاه مي كنم. هيچ اعتمادي نيست. هيچ حرفي نيست. هيچ هم صحبتي نيست. انگار من در اين دنيا هيچم. نمي دانم خودم را كجا جا گذاشته ام. انگار من مهربان گم شده و يك من خودخواه آمده و من شده. من خودم را مي خواهم. من دارم دنبال خودم مي گردم. من كجا هستم؟ من كجا رفتم؟

صبح

صبح از ميان لحظات تنهاييم سرك كشيد درون چشمانم و با الياف طلايي خورشيد قلقلكم داد. بعد روبرويم ايستاد با برگهاي سبز درختچه ها كه روي شيشه پنجره دست مي كشيدند و با صداي بلند حرف مي زدند و مي خنديدند. خيره مي شوم به صورتهاي سبزشان و مي خندم سبزتر مي شوند. دستم را مي گذارم روي قلبم، موسيقيش در من جاري مي شود. زندگي دوباره را بو مي كشم، بو مي كشم، آنقدر بو مي كشم تا مست شوم. روي پاهايم مي ايستم با همه كوتاهي ام. من اگر تكيه گاهي باشم براي خود مي توانم بلندتر شوم بلندتر با همه كوتاهي هايم.   
من مي توانم تنها باشم و بخندم براي خودم. مي توانم اعتماد كنم به خودم به دستهاي خودم وقتي مي دانم همه چيز در اين دنيا به اين ختم مي شود كه فقط خودم مي توانم براي زندگيم تلاش كنم.

من…

از خودم يك قدم فاصله مي گيرم و مي نشينم به تماشاي كارهايي خودم. مي شوم دو نفر اما خودم تو مي شود. و بعد با تو سخن مي گويم از همه چيز، از چيزهاي خوب و بد. صدايت را مي شنوم و چه آرامم مي كند كلماتي كه به زبان مي آوري. سرم را مي گذارم روي زانوهايت و چشمانم را مي بندم و مي گذارم انگشتانت با موهايم بازي كند. كنارت كه دراز مي كشم گوش مي سپارم به صداي نفسهايت، نفسهايي كه در درونم زندگي را به جريان در مي آورد. سرم را فرو مي كنم درونم بازوهايت، بوي عطر تنت مستم مي كند صورتم را مي چسبانم به صورتت، داغ مي شوم از گرمايي وجودت.
چشمانم به جاي دوري خيره شده اند. امتداد نگاهم ماه است و ريسه ستاره ها كه تو همه را مثل يك گردنبند مي اندازي گردنم. به خودم فكر مي كنم و تو كه درون روزها شنا مي كنيم و غرق نمي شويم حتي آن زماني كه موجهاي خروشان جسممان را تكه تكه مي كنند باز شنا مي كنيم و تكه هاي از دست رفته را دوباره به دست مي آوريم. لبهايت را كه مي بري كنار گوشم كلمات داغت، زندگي دوباره را تزريق مي كند درون رگهاي خشك شده از گريه هاي بي صدايم. معجزه مي كند كلماتت و من شفا مي يابم.

آيا مي توانم؟؟؟

وقتی تاریکی به پایان رسید مرا پیدا کن. من تورا در آغوش می گیرم چیزی نمیخواهم جز اینکه تورا آنجا ببینم. شاید امشب، با هم به یک جای دور پرواز کرديم و قبل از صبح گاه ناپدید شديم… اگر تنها شب بتواند تورا جایی نگه دارد که بتوانم تورا ببینم و اگر نگذاري از اين رويا بيدار شوم. رويايي كه حقيقت ندارد، ولي مال خودمان است مال من و تو… ما بيدار نمي شويم. شايد امشب، من و تو با هم به يك جاي دور پرواز كنيم و قبل از صبح گاه ناپديد شويم…
بايد بروم به باغ سيب و سيبهاي زرد را گاز بزنم. تا دوباره دوست داشتن را به خاطر بياورم.

Je parle d’un jardin
Je reve

خسته و سنگين است گامهاي ذهن بيمارم. با هر قدم آب مي شوم درون روزهاي هفته و گم مي شوم ميان كلمات. كلمات را نگاه مي كنم و جمله مي سازم و آن زمان كه مي خواهم به زبان بياورم انگار همه كلمات فرار مي كنند از من. چنگ مي زنم و تكه تكه مي كنم خودم را  شايد قفل اين زبان را بشكنم، نمي شكند….
تنهايي را با يك تبسم و يا يك سلام مي توان شكست اگر سكوت تكه هاي شكسته را بند نزند….
نمي خواهد كسي را اذيت كند ولي اذيتشان مي كند و بعد توي چشمان خودش زل مي زند و مي گويد:” لعنتي… لعنتي… آدم شو…”
 اگر خورشيد طلوع كند…….