بایگانی ماهیانه: نوامبر 2008

بخار… ها… كلمات…

براي حرف زدن كم مي آورم وقتي خيره به ثانيه شمار مي شمارم. كلمات مثل بخار از دهانم خارج مي شوند. و من خيره به كلمات آنها را براي خودم تكرار مي كنم. بخار كلمات اوج مي گيرند و بالا مي روند تا به سقف مي رسند و صفحه سفيد سقف اتاقم را خط به خط پر مي كنند. تا انتهاي خط چقدر مانده؟ صفحه بعدي هم هست؟ و اگر نباشد بخارهاي خشك شده به سقف را چگونه پاك كنم براي ثبت دوباره كلماتي تازه تر.
زل مي زنم به تصوير خودم درون آينه و ها مي كنم و دستمال خال خالي را مي كشم روي آينه تا تصويرم شفافتر شود. ها ها ها و بعد دستمال خال خالي با خالهاي آبي كه روي آينه ليز مي خورد. خالهاي آبي دستمال مي چسبند به آينه و شكل كلماتي مي شوند كه به زبان نياورده ام.

امروز صبح ليز خوردم و زانوهايم خم شد و انگار سجده كردم كسي متوجه نشد و من تا عصر به خودم خنديدم.

اين روزها…

خورشيد كه سرك كشيد. پاييز يادش آمد كه بايد به اينجا هم سري بزند. امروز با نسيم خنكي آمد و من با بوي پاييز مست شدم و به مهماني دريا رفتم. كيف و كفشم را پرت كردم گوشه اي و دريا را در آغوش كشيدم…

راه كه مي رفتم با هر قدم گلبرگي مي انداختم روي زمين رد قدمهاي من قرمز بود درست مثل رنگ گلبرگها.آخرين گلبرگ را فوت كردم و گلبرگ رقصيد و افتاد روي زمين و شد آخرين قدمم….

خداي من ، من را از خودت طرد نکن!بگو که با من خواهی ماندو این کاری است که میدانم به تنهایی نمیتوانم تحملش کنم.” تو تنها نیستی! هیچ وقت. . .هیچ وقت. . . ! “نمیتوانم بجنگم نمیتوانم امیدی داشته باشم نمیتوانم با فریاد زدن از بین ببرمش.چون اصلا محو نمیشود، نه، نه، نه، نه…نمیتوانم پاکش کنم…نمیتوانم آرزو کنم که از بین برود….نمیتوانم بخواهم از بین برود. نمیتوانم (از ذهنم) پاکش کنم. اگر هم پاك شود اثرش برای همیشه به جا خواهد ماند، هیچ چیز برای همیشه از ذهن آدم پاک نمیشود!! آه خدای من! از من متنفر نباش چون من فقط تو را دارم.و فقط تو هستي كه مي تواني به من كمك كني… اين روزها خيلي تنها هستم من را تنها نگذار…