بایگانی ماهیانه: دسامبر 2008

شنا براي رهايي

وقتي از چيزي فرار مي كنيم آن چيز با سرعت بيشتري به سمت ما مي آيد انگار مي خواهد به ما حالي كند كه نمي تواني فرار كني بايد حلش كني يا با آن كنار بيايي و شايد تعبيري شبيه اين چيزها. تنهايي را دوست دارم و از تنهاييم لذت مي برم. اما چند روز بود كه دوست داشتم از اين تنهايي بيايم بيرون و با سرعت مي دويدم تا فرار كنم از تنهاييم اما هر چه بيشتر از تنهايي فاصله مي گرفتم بيشتر و بيشتر به من نزديك مي شد و خودش را بيشتر مي چسباند به من. هرگز خسته نمي شد. همه جا با من بود. انگار از تعقيب من لذت مي برد. فرار فايده اي نداشت براي همين دستانش را گرفتم و گذاشتم بنشيند كنارم و نگاهم كند و گاهي به حرفهايم گوش كند. نمي دانم من بر او مسلط شدم يا او بر من مسلط شد. فعلا زندگي مسالمت آميزي داريم و با هم كنار آمده ايم.
دارم تراژديهاي يوناني را مي خوانم. چند روز پيش داشتم يك تراژدي يوناني مي خواندم كه خيلي جالب بود ماجراي كاساندرا ملكه تروآ كه پيشگويي مي كرد. او كاهنه معبد بود و آپولو به او قدرت داد سرنوشت را پيشگويي كند در مقابل خواست با او همخوابه شود، اما كاساندرا نپذيرفت و آپولو او را نفرين كرد كه همه پيشگويي هايش به حقيقت بپيوندد اما هرگز كسي باور نكند و مهم تر از همه پيشگويي هايش همه شوم باشد. مردم نه تنها او را باور نكردند بلكه از او بيزار شدند. دوست دارم بيشتر و مفصل تر راجب اين تراژدي و خدايان اسطوره اي يوناني بنويسم خداياني كه شخصيتهاي شبيه انسانها دارند و كارهايي مي كنند شبيه انسانها با اين تفاوت كه قدرت بيشتري دارند.

شب بود. شب يعني نور نبود همه جا تاريك بود. هيچ نوري نبود و من تنها درون تاريكي راه مي رفتم و فكر مي كردم. شب بود. شب يعني نور نبود. هيچ نوري نبود و من سعي مي كردم درون تاريكي حدس بزنم چقدر مي درخشد. شب بود. شب يعني همه جا تاريك بود. هيچ نوري نبود و من سرمايش را روي دستم حس مي كردم. شب بود. شب يعني نور نبود همه جا تاريك بود و من گرمايش را حس مي كردم. شب بود. همه جا تاريك بود اما من مي توانستم رنگها را درون سياهي تشخيص بدهم. شب بود. همه جا قرمز بود و من روي صندلي نشسته بودم، پاهايم را محكم بهم چسبانده بودم سرم را خم كردم بودم درون شكمم و مي لرزيدم.
آنجا چه پر نور بود. همه جا نور بود و من سرم را چسباندم به ضريح و گريه كردم. اينجا كسي نمي گويد گريه نكن يا چرا گريه مي كني. اينجا همه مثل هم هستند. همه يك دل شكسته دارند با كلي آرزو اما من نه دل شكسته داشتم نه آرزو. من براي چه گريه مي كردم؟
هيچ دلسوزي و حرف اضافه اي را نمي توانم تحمل كنم. رز مي گويد خوبي؟ مي گويم خوبم. مي خواهد حرف بزند از آن حرفهاي دلسوزانه هنوز جملاتش را كامل نگفته كه مي گويم رز بيا بخنديم مي خواهي يك چيز بامزه بگويم و كلي بخندي.رز اصرار نمي كند حرف بزنم اگر قرار بود چيزي بگويم مي گفتم. رز ناراحت نمي شود. رز من را خوب مي شناسد.

سلام

گورستان جاي آرامي است. آنقدر ساكت و آرام است كه انسان به آرامش مي رسد. سكوت عجيبي آنجا حكمفرماست فقط شايد گاهي صداي هق هق آرامي را بشنوي و نگاهت كشيده شود به سمت آن صدا و با خود بگويي چرا گريه مي كند از دلتنگي است يا تنهايي؟ و بعد جوابي پيدا نكني و نگاهت را ببري سمت ديگر و فكر كني كه آيا روزي كسي دلتنگم مي شود؟ آيا روزي كسي آرام و بي صدا برايم اشك مي ريزد؟ چرا اشك مي ريزد؟ آيا درختي كه من زير سايه اش نشستم دلش براي من تنگ مي شود. آيا دريا، امواجش و ماسه هاي نرم ساحل دلشان براي من تنگ مي شود؟ آيا ممكن است روزي كه ديگر من نيستم آفتاب وقتي طلوع مي كند دلتنگ من شود؟ و آنقدر به اين سوالها فكر كني تا خسته شوي. تا خورشيد غروب كند. تا بلند شوي و بروي ميان آدمها و لابه لايشان گم شوي و گوش كني به حرفهايشان و توي دلت بگويي راست گفت يا دروغ؟ بعد شانه هايت را بالا بياندازي و بگويي دروغ يا راست مهم نيست. هيچ چيز مهم نيست.
 هيچ كاري از اين نوشتنها بر نمي آيد ولي باز من مي نويسم و مي نويسم و مي نويسم…