من…

از خودم يك قدم فاصله مي گيرم و مي نشينم به تماشاي كارهايي خودم. مي شوم دو نفر اما خودم تو مي شود. و بعد با تو سخن مي گويم از همه چيز، از چيزهاي خوب و بد. صدايت را مي شنوم و چه آرامم مي كند كلماتي كه به زبان مي آوري. سرم را مي گذارم روي زانوهايت و چشمانم را مي بندم و مي گذارم انگشتانت با موهايم بازي كند. كنارت كه دراز مي كشم گوش مي سپارم به صداي نفسهايت، نفسهايي كه در درونم زندگي را به جريان در مي آورد. سرم را فرو مي كنم درونم بازوهايت، بوي عطر تنت مستم مي كند صورتم را مي چسبانم به صورتت، داغ مي شوم از گرمايي وجودت.
چشمانم به جاي دوري خيره شده اند. امتداد نگاهم ماه است و ريسه ستاره ها كه تو همه را مثل يك گردنبند مي اندازي گردنم. به خودم فكر مي كنم و تو كه درون روزها شنا مي كنيم و غرق نمي شويم حتي آن زماني كه موجهاي خروشان جسممان را تكه تكه مي كنند باز شنا مي كنيم و تكه هاي از دست رفته را دوباره به دست مي آوريم. لبهايت را كه مي بري كنار گوشم كلمات داغت، زندگي دوباره را تزريق مي كند درون رگهاي خشك شده از گريه هاي بي صدايم. معجزه مي كند كلماتت و من شفا مي يابم.

1 دیدگاه در “من…

  1. بانوي زعفراني
    ضعف ران هاي من نمي گذارند قدم بردارم و ضعف ساقهايم لاشه‌ام را تحمل نمي‌كنند. اين دريا اما چه خوب من را بر روي دو دست و سينه به جلو مي برد. ان جايي كه دور مي شويم و با موجي دوباره به هم مي رسيم. دست در گردن هم كوزه مي شويم در بغل ديگري.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *