صبح

صبح از ميان لحظات تنهاييم سرك كشيد درون چشمانم و با الياف طلايي خورشيد قلقلكم داد. بعد روبرويم ايستاد با برگهاي سبز درختچه ها كه روي شيشه پنجره دست مي كشيدند و با صداي بلند حرف مي زدند و مي خنديدند. خيره مي شوم به صورتهاي سبزشان و مي خندم سبزتر مي شوند. دستم را مي گذارم روي قلبم، موسيقيش در من جاري مي شود. زندگي دوباره را بو مي كشم، بو مي كشم، آنقدر بو مي كشم تا مست شوم. روي پاهايم مي ايستم با همه كوتاهي ام. من اگر تكيه گاهي باشم براي خود مي توانم بلندتر شوم بلندتر با همه كوتاهي هايم.   
من مي توانم تنها باشم و بخندم براي خودم. مي توانم اعتماد كنم به خودم به دستهاي خودم وقتي مي دانم همه چيز در اين دنيا به اين ختم مي شود كه فقط خودم مي توانم براي زندگيم تلاش كنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *