همه ذهنم را متمركز كرده ام روي كلمه”من” و مدام به “من” فكر مي كنم. “من” شده است يك موجود خودخواه، چون فقط به خود فكر مي كند فقط به خود. من هر روز خيره به نقطه اي مي شوم و بعد آرام با خودم حرف مي زنم. فكر مي كنم به همه آن چيزهايي كه از دست دادم. همه آن لبخندها، همه آن اعتماد به نفسها، و چيزهاي ديگر. مي ترسم از احساساتي كه بر من جاري مي شوند. مي ترسم از همه احساسات منفي كه خودشان را مي چسبانند به من و من با بي اعتمادي به همه نگاه مي كنم. هيچ اعتمادي نيست. هيچ حرفي نيست. هيچ هم صحبتي نيست. انگار من در اين دنيا هيچم. نمي دانم خودم را كجا جا گذاشته ام. انگار من مهربان گم شده و يك من خودخواه آمده و من شده. من خودم را مي خواهم. من دارم دنبال خودم مي گردم. من كجا هستم؟ من كجا رفتم؟

1 دیدگاه در “

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *