سلام

گورستان جاي آرامي است. آنقدر ساكت و آرام است كه انسان به آرامش مي رسد. سكوت عجيبي آنجا حكمفرماست فقط شايد گاهي صداي هق هق آرامي را بشنوي و نگاهت كشيده شود به سمت آن صدا و با خود بگويي چرا گريه مي كند از دلتنگي است يا تنهايي؟ و بعد جوابي پيدا نكني و نگاهت را ببري سمت ديگر و فكر كني كه آيا روزي كسي دلتنگم مي شود؟ آيا روزي كسي آرام و بي صدا برايم اشك مي ريزد؟ چرا اشك مي ريزد؟ آيا درختي كه من زير سايه اش نشستم دلش براي من تنگ مي شود. آيا دريا، امواجش و ماسه هاي نرم ساحل دلشان براي من تنگ مي شود؟ آيا ممكن است روزي كه ديگر من نيستم آفتاب وقتي طلوع مي كند دلتنگ من شود؟ و آنقدر به اين سوالها فكر كني تا خسته شوي. تا خورشيد غروب كند. تا بلند شوي و بروي ميان آدمها و لابه لايشان گم شوي و گوش كني به حرفهايشان و توي دلت بگويي راست گفت يا دروغ؟ بعد شانه هايت را بالا بياندازي و بگويي دروغ يا راست مهم نيست. هيچ چيز مهم نيست.
 هيچ كاري از اين نوشتنها بر نمي آيد ولي باز من مي نويسم و مي نويسم و مي نويسم…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *