شب بود. شب يعني نور نبود همه جا تاريك بود. هيچ نوري نبود و من تنها درون تاريكي راه مي رفتم و فكر مي كردم. شب بود. شب يعني نور نبود. هيچ نوري نبود و من سعي مي كردم درون تاريكي حدس بزنم چقدر مي درخشد. شب بود. شب يعني همه جا تاريك بود. هيچ نوري نبود و من سرمايش را روي دستم حس مي كردم. شب بود. شب يعني نور نبود همه جا تاريك بود و من گرمايش را حس مي كردم. شب بود. همه جا تاريك بود اما من مي توانستم رنگها را درون سياهي تشخيص بدهم. شب بود. همه جا قرمز بود و من روي صندلي نشسته بودم، پاهايم را محكم بهم چسبانده بودم سرم را خم كردم بودم درون شكمم و مي لرزيدم.
آنجا چه پر نور بود. همه جا نور بود و من سرم را چسباندم به ضريح و گريه كردم. اينجا كسي نمي گويد گريه نكن يا چرا گريه مي كني. اينجا همه مثل هم هستند. همه يك دل شكسته دارند با كلي آرزو اما من نه دل شكسته داشتم نه آرزو. من براي چه گريه مي كردم؟
هيچ دلسوزي و حرف اضافه اي را نمي توانم تحمل كنم. رز مي گويد خوبي؟ مي گويم خوبم. مي خواهد حرف بزند از آن حرفهاي دلسوزانه هنوز جملاتش را كامل نگفته كه مي گويم رز بيا بخنديم مي خواهي يك چيز بامزه بگويم و كلي بخندي.رز اصرار نمي كند حرف بزنم اگر قرار بود چيزي بگويم مي گفتم. رز ناراحت نمي شود. رز من را خوب مي شناسد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *