!

آرام مي گويد: تو تا حالا عاشق نشدي؟ مي گويم: نه. مي گويد: دروغ ميگي. مي گويم: نه من تا به الان عاشق نشده ام. مي گويد: دلت مي خواهد عاشق شوي؟ مي گويم: عاشق شوم يا كسي را دوست بدارم؟ مي گويد: هر دو عاشق شدن و دوست داشتن. چيزي نمي گويم در واقع چيزي ندارم بگويم.

عشق مثل يك آبراه باريك است كه از يك اقيانوس بزرگ جاري شده و به پاي تك درختي رسيده است.مبدا آن بي انتهاست اما مقصد آن فقط يك نقطه است…

شنا براي رهايي

وقتي از چيزي فرار مي كنيم آن چيز با سرعت بيشتري به سمت ما مي آيد انگار مي خواهد به ما حالي كند كه نمي تواني فرار كني بايد حلش كني يا با آن كنار بيايي و شايد تعبيري شبيه اين چيزها. تنهايي را دوست دارم و از تنهاييم لذت مي برم. اما چند روز بود كه دوست داشتم از اين تنهايي بيايم بيرون و با سرعت مي دويدم تا فرار كنم از تنهاييم اما هر چه بيشتر از تنهايي فاصله مي گرفتم بيشتر و بيشتر به من نزديك مي شد و خودش را بيشتر مي چسباند به من. هرگز خسته نمي شد. همه جا با من بود. انگار از تعقيب من لذت مي برد. فرار فايده اي نداشت براي همين دستانش را گرفتم و گذاشتم بنشيند كنارم و نگاهم كند و گاهي به حرفهايم گوش كند. نمي دانم من بر او مسلط شدم يا او بر من مسلط شد. فعلا زندگي مسالمت آميزي داريم و با هم كنار آمده ايم.
دارم تراژديهاي يوناني را مي خوانم. چند روز پيش داشتم يك تراژدي يوناني مي خواندم كه خيلي جالب بود ماجراي كاساندرا ملكه تروآ كه پيشگويي مي كرد. او كاهنه معبد بود و آپولو به او قدرت داد سرنوشت را پيشگويي كند در مقابل خواست با او همخوابه شود، اما كاساندرا نپذيرفت و آپولو او را نفرين كرد كه همه پيشگويي هايش به حقيقت بپيوندد اما هرگز كسي باور نكند و مهم تر از همه پيشگويي هايش همه شوم باشد. مردم نه تنها او را باور نكردند بلكه از او بيزار شدند. دوست دارم بيشتر و مفصل تر راجب اين تراژدي و خدايان اسطوره اي يوناني بنويسم خداياني كه شخصيتهاي شبيه انسانها دارند و كارهايي مي كنند شبيه انسانها با اين تفاوت كه قدرت بيشتري دارند.

شب بود. شب يعني نور نبود همه جا تاريك بود. هيچ نوري نبود و من تنها درون تاريكي راه مي رفتم و فكر مي كردم. شب بود. شب يعني نور نبود. هيچ نوري نبود و من سعي مي كردم درون تاريكي حدس بزنم چقدر مي درخشد. شب بود. شب يعني همه جا تاريك بود. هيچ نوري نبود و من سرمايش را روي دستم حس مي كردم. شب بود. شب يعني نور نبود همه جا تاريك بود و من گرمايش را حس مي كردم. شب بود. همه جا تاريك بود اما من مي توانستم رنگها را درون سياهي تشخيص بدهم. شب بود. همه جا قرمز بود و من روي صندلي نشسته بودم، پاهايم را محكم بهم چسبانده بودم سرم را خم كردم بودم درون شكمم و مي لرزيدم.
آنجا چه پر نور بود. همه جا نور بود و من سرم را چسباندم به ضريح و گريه كردم. اينجا كسي نمي گويد گريه نكن يا چرا گريه مي كني. اينجا همه مثل هم هستند. همه يك دل شكسته دارند با كلي آرزو اما من نه دل شكسته داشتم نه آرزو. من براي چه گريه مي كردم؟
هيچ دلسوزي و حرف اضافه اي را نمي توانم تحمل كنم. رز مي گويد خوبي؟ مي گويم خوبم. مي خواهد حرف بزند از آن حرفهاي دلسوزانه هنوز جملاتش را كامل نگفته كه مي گويم رز بيا بخنديم مي خواهي يك چيز بامزه بگويم و كلي بخندي.رز اصرار نمي كند حرف بزنم اگر قرار بود چيزي بگويم مي گفتم. رز ناراحت نمي شود. رز من را خوب مي شناسد.