سلام

گورستان جاي آرامي است. آنقدر ساكت و آرام است كه انسان به آرامش مي رسد. سكوت عجيبي آنجا حكمفرماست فقط شايد گاهي صداي هق هق آرامي را بشنوي و نگاهت كشيده شود به سمت آن صدا و با خود بگويي چرا گريه مي كند از دلتنگي است يا تنهايي؟ و بعد جوابي پيدا نكني و نگاهت را ببري سمت ديگر و فكر كني كه آيا روزي كسي دلتنگم مي شود؟ آيا روزي كسي آرام و بي صدا برايم اشك مي ريزد؟ چرا اشك مي ريزد؟ آيا درختي كه من زير سايه اش نشستم دلش براي من تنگ مي شود. آيا دريا، امواجش و ماسه هاي نرم ساحل دلشان براي من تنگ مي شود؟ آيا ممكن است روزي كه ديگر من نيستم آفتاب وقتي طلوع مي كند دلتنگ من شود؟ و آنقدر به اين سوالها فكر كني تا خسته شوي. تا خورشيد غروب كند. تا بلند شوي و بروي ميان آدمها و لابه لايشان گم شوي و گوش كني به حرفهايشان و توي دلت بگويي راست گفت يا دروغ؟ بعد شانه هايت را بالا بياندازي و بگويي دروغ يا راست مهم نيست. هيچ چيز مهم نيست.
 هيچ كاري از اين نوشتنها بر نمي آيد ولي باز من مي نويسم و مي نويسم و مي نويسم…

بخارهاي رنگي

 

خيره به صورت آينه حرف ميزنم. دوست دارم چشمانش درست روبروي چشمانم باشد و صورتش نزديك به صورتم تا بهتر ببينمش و بهتر احساسش كنم.
تو خيلي خوبي. خوب يعني چي ؟ يعني بي نظير، يعني باب ميل، يعني بي همتا، يعني تك، يكتا، يعني بهشت خدا، تو خود بهشتي، تو خلق شدي كه دوست داشته بشي. يه لبخند بي تكلف. باور. باااااااااااااااااااااااااااااااووووووووووووووورررررررررررررررررررر. آدمها باورهام رو مي برن زير سوال و من گاهي جوابي براي سوالها پيدا نمي كنم. حسم رو مي فهمي؟ آره…
دستم را مي كشم روي صورت آينه كه با بخارها محو شده است. رد انگشتانم مي ماند روي صورتش، گونه هايش قرمز شده بود و چشمانش مي درخشند. صداي شرشر آب مي آيد از فاصله هاي دور و نزديك، اگر باران ببارد…
به آينه نشانش مي دهم و مي گويم:” يك تماس كوچك درياچه درست مي كند” آينه مي خندد، درون چشمانم مي خندد، درون قلبم مي خندد. آينه را مي بوسم. چه داغ بود بوسه اش روي گونه سمت راست و رنگ لبهاش كه جا ماند روي گونه سمت راست.
بيا توي هوا شنا كنيم و نترسيم از غرق شدن، آينه من.

حال همه ما خوب است…

روي قالي دراز ميكشم. گلهاي قرمز قالي صورتم را قلقلك مي دهند. نگران نباش. باد با ما بازي مي كند. اگر مي شد چوب لاي چرخ زندگي گذاشت. خوب مثلا گذاشتي. خوب ديگر همه با هم چرخ نمي خورديم. پاهايم را فرو كردم درون آب تا مغز استخوان سرد شدم. بعدش يخ زدي؟ نه مثل آب سرد شدم.

وقتي انسان در مسيري شروع به حركت كند با هر حركت شبيه جاده اي مي شود كه در آن راه مي رود. چيزهاي را از دست مي دهد و چيزهايي را بدست مي آورد. مي توانم از تو خواهش بكنم بخندي صداي خنده هايت را دوست دارم. مي خنديم. درك مي كني؟ به شدت دركت مي كنم. من رويا مي بينم…

دير…زود…زود…دير…

زودها دیر می شوند ودیرها زود. انسان می کشد دیرو زود را با خود. کشیدنی آسان. چه غافلیم که زودها را دیر می کنیم. نمی دانیم زودهایی که دیر می شوند لیز می خوردند. لیز می خورند و می روند به تنهایی های خود. کیف می کنند در تنهایی و زودهای دیر شده را در تنهایی با خود زمزمه می کنند.
 نگاهی کرد به من عمیق گفت: ” بلدی؟ ” گفتم: ” من بلد نیستم” خندید. من هم خندیدم. من چیزی بلد نیستم. ولی بلد هستم چگونه به خلا بروم رفتن به خلا چیزهای خوبی را برایم به ارمغان می آورد. من در خلا به هیچ فکر می کنم. من در خلا هیچ می شوم. از همه مهم تر من در خلا دیر و زود می شوم لیز می خورم به هیچی. نرگس یه بار به کفشهایش گفت دیر و زود هستند از نوع خوب. بعد لیز خورد وقتی داشتیم بستنی می خوردیم، بستنی اش  کف زمین له شد و پاشنه کفشش کنده شد من تعجب کردم از لیز خوردن نرگس. نرگس گفت:” دیونه پام داغون شد چرا نگام می کنی؟” من کفشم را دادم به نرگس و گفتم بپوش نرگس کش آمد و وا رفت. تا خانه ما لنگید بعد کفش من را پوشید رفت خانه خودشان. یک کتاب داشتم من خیلی دوستش داشتم هر روز می خواندمش شاید سیصد بار خواندم دوستم دیر و زود کرد کتابم لیز خورد رفت. دو روز بعد جلد پاره اش را آورد گفت:” شرمنده” شرمنده برای من کتاب نشد که دیر و زود شد. خلاصه دیر و زود ها لیز می خوردند. باید مواظب دیر و زودها باشیم وقتی لیز بخورند بروند به تنهایی دیگر به سختی می شود دوباره به دستشان آورد. دیر و زودها لیز می خورند خيلي سريع گفته باشم. جوانی هم دیر و زود می شود مثل زندگی لیز می خورد می رود و بعد وقتی پیر شدیم. دیر و زود می کنیم.

دیر و زود معنای ندارد ساخته خودم است و زود و دیر هر چیزی می تواند باشد از این نوشته هر طوری دوست داشتید برداشت کنید آن وقت لیز می خورید. راستی هذیون نوشته هستند سرو ته ندارند  باورشان نکنید ولی کفش بدون پاشنه نرگس را باور کنید. لیز خورد من هم گفتم خیابان با تو شوخی کرده پاشنه ات را در آورده من بخندم ولی من تعجب کردم که چطوری تو پیچ پیچ خوردی افتادی زمین برای همین نخندیدم.

همه ذهنم را متمركز كرده ام روي كلمه”من” و مدام به “من” فكر مي كنم. “من” شده است يك موجود خودخواه، چون فقط به خود فكر مي كند فقط به خود. من هر روز خيره به نقطه اي مي شوم و بعد آرام با خودم حرف مي زنم. فكر مي كنم به همه آن چيزهايي كه از دست دادم. همه آن لبخندها، همه آن اعتماد به نفسها، و چيزهاي ديگر. مي ترسم از احساساتي كه بر من جاري مي شوند. مي ترسم از همه احساسات منفي كه خودشان را مي چسبانند به من و من با بي اعتمادي به همه نگاه مي كنم. هيچ اعتمادي نيست. هيچ حرفي نيست. هيچ هم صحبتي نيست. انگار من در اين دنيا هيچم. نمي دانم خودم را كجا جا گذاشته ام. انگار من مهربان گم شده و يك من خودخواه آمده و من شده. من خودم را مي خواهم. من دارم دنبال خودم مي گردم. من كجا هستم؟ من كجا رفتم؟